سالها پیش، در آن روزهای روشن و آرام، رفیقی داشتم که گاهی صبحها به خانهام میآمد و با لبخند میگفت:
«آمدهام یک فنجان قهوه با هم بخوریم.»
با مهربانی به خانهام دعوتش میکردم، اما طبق عادت همیشگیام، پیش از نشستن میگفتم:
«بیا، قهوه را آماده کنیم؛ ولی زود باش، چون وقت ندارم!»
قهوه را مینوشیدیم و بعد از مدت کوتاهی با پوزش میگفتم:
«ببخشید، واقعاً وقت ندارم.»
این جمله را آنقدر از من شنیده بود که برایش تبدیل به یک سؤال مبهم شده بود. لابد با خودش میگفت: او که فرزند کوچکی در خانه ندارد، شاغل هم نیست؛ پس چه کار مهمی دارد که همیشه میگوید «وقت ندارم»؟
یک روز که کنجکاویاش به اوج رسیده بود، با خنده به من گفت:





